فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

59

كليات ( فارسى )

شود . اكنون چون اين شخص محبوب خود را پيش ما آورد انصاف نديديم كه محبوب ازو جدا كنيم و نيز مروت نباشد كه بىمكيسى باز گردانيم » . گفتم : « برو واجبست حق اللّه جدا كردن ، چه او را زكات بايد داد » . گفت : « اگر حق اللّه بودى و در راه خدا دادى در پيش ما نياوردى » . روزى ديگر خواجه بازرگان [ را ] ديدم ، ازو سؤال كردم كه : « سبب چه بود كه شيخ درمهاى ترا قبول نكرد ؟ » . گفت : « چون قصد خدمت شيخ كردم و كيسهء زر با من بود ، در بازار مىگذشتم . ديدم كه چرم مىفروشند ، سخت ارزان . انديشه كردم كه اين هزار دينار به چرم دهم و بتبريز فرستم ، تا به دو هزار دينار بفروشند . اين تردد در خاطر من بگذشت ، لاجرم قبول نيفتاد » . حال برين نمط گذشت ، تا از جانب حضرت پادشاه امير معين الدين را طلب فرمودند و دولت به محنت مبدل گشت و او دانست كه حال دگرگون شد . در شب به خدمت شيخ رفت و انبانچه‌اى پرجواهر قيمتى با خود بر دو پيش شيخ نهاد و گفت : « آنچه در عهد خود از ممالك روم حاصل كرده‌ام اينست . حاليا مرا طلب كرده‌اند و احوال متغير مىبينم » . شيخ ديده را پرآب كرد و امير معين الدين نيز بگريست . بعد از تضرع بسيار گفت : « شيخ را معلومست كه فرزند دلبند من در مصر در بندست ، اگر شيخ بعد از وفات من بدان طرف گذرى كند و در خلاص او سعى نمايد و بعضى ازين مال صرف كند ؛ اگر خلاص او ممكن شود يك نفس او را از خود جدا نكند و خرقه درو پوشاند و نگذارد كه به هيچ‌گونه ميل به حكومت كند و اگر خلاص ممكن نشود بهر چه شيخ مصلحت فرمايد روزگار صرف كند » . شيخ آن را به طرفى بينداخت . امير معين الدين شيخ را وداع كرد و برفت و باز نيامد . مدتى بگذشت ، حكم يرليغ چنان شد كه صاحب عادل خواجه شمس الدين صاحب ديوان الجوينى ، طاب ثراه ، ولايت روم باز بيند و ضبط اموال امير معين الدين كند . مولانا شمس الدين العبيدى و مولانا همام الدين و امين الدين حاجى بوله در صحبت خواجه بودند . چون به شهر دوقات رسيدند بيرون شهر فرود آمدند . مولانا امين الدين عزم شهر كرد و بوقت غروب بخانقاه شيخ